تبليغاتX
دست نوشته های یک دختر نفهم

آری

خدا نگاهمان می کند ....

از حرارت می سوزیم....

 

 

شهریور۸۸

نوشته شده توسط هما در ساعت 19:4 | لینک  | 

 

کاش میشد صدای آهنگ اینقدر زیاد بود که نمیشنیدم صدای افکار پوچم  رو....

ولی همیشه به  گوش مرسند واقعیت ها

 

6 مهر 88

نوشته شده توسط هما در ساعت 16:7 | لینک  | 

 

 

وقتی میای تو اتاق آبیم و در و پشت سرت می بندی حس می کنم دوستت دارم........

........

وقتی داری میری بیرون فکر میکنم که اونقدرا هم .....

 

1 شهریور 88

نوشته شده توسط هما در ساعت 15:50 | لینک  | 

 

چیه؟تا دری به تخته ای می خوره بغض می کنی؟ چیه؟ چته؟چه مرگته؟چرا اینقدر عوض

 شدی؟تو که نمی دونستی گریه چیه! حالا چی شده که دم به دقیقه اشکات سرازیره؟اونم

با اون همه محنت! چهره ی لعنتیت و تو آیینه دیدی؟ خودت و دیدی؟ دیدی داری داغون می

 شی؟دیدی موهای سفیدت و؟دیدی هیچکی تو آیینه نیست جز تو؟ اینقدر نزن تو سر خودت!

اینقدر غر نزن به دنیا! اینقدر تو خودت نرو! داری دیوونم میکنی!چرا اینقدر عوض شدی؟؟ چته؟

 معلومه چه مرگته؟

 

27 مرداد  88

نوشته شده توسط هما در ساعت 15:40 | لینک  | 

 

خدایا! چرا مشتت و پر نمی کنی و نمی کوبی روی این مخلوقاتت؟؟

چرا عصبانیتت و خالی نمی کنی سرمون؟ چرا داد نمیزنی؟؟آخه چقدر صبر داری!!! چقدر می خوای صبر کنی تا ما ها ادم بشیم؟

چقدرباید نگاهای سنگینت و تحمل کنیم؟ کی میخوای پایان بدی به این سکوت ابدی

و انتقام و انتقام و انتقام!!!!

 

12 مرداد  88

نوشته شده توسط هما در ساعت 15:31 | لینک  | 

تو اين روزا كه همه دم از آزادي ميزنن من روي چراغ بالكن خونم چهار تا مهمون دارم كه نماد آزادي اند...

به هيچ حزبي وابسته نيستن...!

توي هيچ تظاهراتي شركت نمي كنند...!

كتك نمي خورن..!!

ولي آزاد آزادن......

http://xs.to/xs.php?h=xs540&d=09254&f=090620091494.jpg

http://xs.to/xs.php?h=xs540&d=09254&f=17062009_001_1949.jpg

 

نوشته شده توسط هما در ساعت 0:50 | لینک  | 

به دورو برم نگاه کردم

 آره توی قبرستون بودم ...

بالای مزار پدرم ایستاده بودم  ...

عموی بزرگم چند قدم اونورتر آروم خوابیده بود..

و مادر بزرگم کمی دورتر...

 من مثل یه نهالم و اونا ریشه های من....

آره! این منم که تو این خاک ریشه دووندم....

منم که به این خاک وصلم .... من از این خاک زنده ام......

خاکی که در اون بغض و ترحمم رو هجی می کنم!!

 

نوشته شده توسط هما در ساعت 23:29 | لینک  | 

 ديگه هيچوقت نمي توني لمسم كني چون نيستي...چون مردي!

يه مرده حتي نمي تونه لمس كنه

ديگه نمي توني خوابم و ببيني.ديگه نمي توني صدام كني...نميتوني....

ديگه بهم زنگ نميزني و يواشكي نميگي دوسم داري..چون تو مردي!يادته وقتي مي خواستم بكشمت بهت چي گفتم؟

گفتم :هي تو ديگه هيچ كاري نمي توني بكني هه هه چون تو واسه من مردي!....................

نوشته شده توسط هما در ساعت 2:11 | لینک  | 

چند روزه خودم و نديدم.آره وقتي فكر ميكنم ميبينم دلم واسه خودم تنگ شده...

آره چند روزه خودم و نديدم.

آره پاهامو نگاه كردم....آخه كفش نو پوشيده بودم ولي خودم و نگاه نكردم...

آره اره داره يادم مياد به شلوار اتو كشيدم نگاه كردم ولي خودم و نديدم....

همش يادم ميره خودم و نگاه كنم

دلم واسه  خودم تنگ شده....

اووووه ه ه راستي امروز توي آيينه نگاه كردم...

لبام و ديد زدم ....به گونه هام دست كشيدم ولي خودم و نديدم....آره عمق چشمام و نديدم ...خودم و نديدم... دلم واسه خودم تنگ شده!!!!
نوشته شده توسط هما در ساعت 1:6 | لینک  | 

خوشیم به گذشته هایمان

شاید که فردایی بیاید مانند آنچه گذشته......!!!!!!

نوشته شده توسط هما در ساعت 10:35 | لینک  |